سفارش تبلیغ
صبا


عشق سرخ من

دل کندن سخته...

اما تصمیم گرفتم که وبلاگ رو تعطیل کنم.

قبلا گفته بودم چرا؟!!!

خوب با اجازه تون...

اگه دوست داشتین بیاید خونه جدیدم، بلاگفا.

اونجا در خدمتتون هستم.

دوستون دارم...

یا حق...

 

آدرس وب جدیدم در بلاگفا:

http://jfmoradi.blogfa.com

 

   * نگران فردا نباش! خدای دیروز و امروزت فردا هم هست *

 


نوشته شده در جمعه 92/11/18ساعت 3:0 عصر توسط پسر پاییزی نظرات ( ) | |

بنویسیم پارسی نامه

بخوانیم پارتی نامه...

 

حرف برا گفتن زیاده،اما وقتی گوشی برا شنیدن نباشه چه فایده؟

به اصطلاح مجله پارسی نامه گزیده ای از مطالب برتر وبلاگ نویسان

سایت پارسی بلاگه(به قول خودشون).

اما با یه نگاه میشه فهمید که تنها از وبلاگهای خاصی مطالب

گلچین میشه!!!

روزای اول فکر کردم که شاید مطالب وب من یا بعضی از دوستان خوب

دیگه شرایط انتخاب شدن رو نداشتن که انتخابشون نکردن، اما با مرور

چند مطلب از مجله فهمیدم که اوضاع چه جوری هست.وقتی که آش

کشک خاله مطلب برتر و منتخب مجله بشه!!!دیگه معلومه چه خبره.

حتی با ورود و خروج دبیران مجله اوضاع با گذشته فرقی نکرده!

بعد از اون هم سعی کردم هم به استراتژی خودم ادامه بدم هم

مطالب بهتری بنویسم شاید به این نتیجه برسم که من اشتباه میکنم!

اما باز هم فایده نداشت!

شعر نوشتیم...خاطره...طنز...دانستنی...اطلاعات عمومی...تاریخی...

مذهبی...سیاسی و....باز هم تغیری مشاهده نشد.

نکته جالبی که باهاش برخورد کردم این بود که فهمیدم انگار نظارت

دقیقی روی مطالب ارسالی وبلاگ نویسان پارسی بلاگ نمیشه!!!

(این نکته دلیل و مدرک داره که هرکی خواست بهش میگم).

بگذریم...

گاهی وقتها  آدم از بعضی کارای خودش پشیمون میشه،الان

منم از اینکه پارسی بلاگ رو انتخاب کردم برا نوشتن مطالبم

پشیمونم!هر چند که توی این چند سال خاطرات شیرین و تلخی

رو تجربه کردم اما وقت اون رسیده که از این خونه برم و یه جای

تازه پیدا کنم به دور از هرگونه هیاهو...

دل کندن سخته اما دیگه صبر و تحمل هم حدی داره.شاید

روزی برگردم،شایدم هیچ وقت نیام،اما برای همه دوستان خوبم،

و تمامی عزیزان پارسی بلاگ آرزوی موفقیت دارم.

یا حق...

  

* نگران فردا نباش! خدای دیروز و امروزت فردا هم هست *


نوشته شده در یکشنبه 92/10/29ساعت 8:49 عصر توسط پسر پاییزی نظرات ( ) | |

 

باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ

باغ و باد و پچ پچ برگ چنار از دور

پنجه های التماس هر درخت خشک

آسمان و چشمه های فواره هایش کور

عصر و از آهنگ غم سرشار

باد و قیچی های ناپیدای او در کار

هر فرو افتادن برگی پیام مرگ

باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ

 

شعری از:منصور اوجی

 

 

 

 

 

 .

 

 

 

دلنوشت سرخ: فصل زیبای پاییز فصل تولد منه،و به قول مهدی اخوان

      

                     ثالث "پاییز پادشاه فصل هاست".

 

بعد نوشت سرخ: به نظر من پاییز مفهوم زندگی است...

                    

                       متوجه شدین یا توضیح بدم؟

 

* نگران فردا نباش! خدای دیروز و امروزت فردا هم هست *

 


نوشته شده در چهارشنبه 92/7/3ساعت 11:33 عصر توسط پسر پاییزی نظرات ( ) | |

 

دلــتــنــگــی . . . ؟ حــاضــر √
غــــم . . . ؟ حــاضــر √
درد . . . ؟ حــاضــر √
دوری . . . ؟ حــاضــر √
عــشــق . . . ؟
بلنـــــــــدتر میخوانـــــــــم ، عشــــــــــق . . . ؟
باز هـــــــم نیامــــــــده ؟ ؟ ؟ ! ! !
غیبـــــــــت هایــــــش از حـــــــــد مجاز چنـــــــــدیست کــه گذشتـــــــــه ،
اخــــــــــراجش میــــــــــــــکنم…

http://www.pic.iran-forum.ir/images/jzcmxs0imgpbdj3i23kn.jpg


نوشته شده در دوشنبه 91/7/17ساعت 11:35 صبح توسط پسر پاییزی نظرات ( ) | |

به نام نامی دوست

 


دومین سال حضور عشق سرخ در این دنیای مجازی سپری شد.

حالا وارد سومین سال شده، اما این سال دومی زیاد خوب نبود!

اتفاقات بد بیشتر از خوبیا بود. یه عده از دوستان خبر دادن و بعضی

بدون خبر رفتن.تعدادی هم فراموشکار شدن! یا شاید وقت سر زدن

ندارن.در هر صورت برای تموم این عزیزان هر جایی که هستن آرزوی

موفقیت میکنم.به امید خدا در روزهای آینده با آپهای جدید در خدمت

دوستان خواهم بود.شاد باشید.


http://www.pic.iran-forum.ir/images/q5bmtx2yfjd99ayzik4q.jpg


نوشته شده در چهارشنبه 91/6/29ساعت 3:24 عصر توسط پسر پاییزی نظرات ( ) | |

به مهمانی خدا برویم... چه جوری؟

 

چهارشنبه هفته گذشته مادرم 200 هزار تومن بهم داد و گفت: برو گوشت و مرغ بخر

واسه ماه رمضون هیچی توی یخچال نداریم. راهی بازار شدم،اول رفتم قصابی و گوشت

چرخ کرده و گوشت با استخون از هر کدوم دو کیلو خریدم.بعدش رفتم بازار مرغ فروشها،

به در هر مغازه که می رسیدم، میدیدم که چهار قفل شده!!! نه از مرغ فروش خبری بود

 نه از مرغ ، حتی از بچه مرغ هم اثری نبود! خلاصه کلی گشتم و هیچ فایده ای نداشت،

موقعی که سوال کردم چی شده؟ چرا اینجوریه؟ یکی بهم گفت:" داداش کجای کاری؟

چند هفته است که به خاطر نبودن مرغ مغازها پلمپ شده.

نه شما بگید، الان نباید بگم: عجب مملکتی داریم ها...

پس اون حرفها چی شد که سران محترم مملکتی میگفتن: بخاطر اینکه جلوی افزایش

قیمت مرغ  رو بگیریم اونقدر مرغ وارد بازار میکنیم که مردم احساس کمبود نکنن!!!

یادش بخیر روزی روزگاری گوجه هم گرون و کمیاب شده بود، یه شب از تلویزیون ایران

عمو محمود (اینو که همه میشناسید مگه نه؟بابا همون  کاپشن قشنگه  رو میگم.)

گفت: بیایید از مغازه سر کوچه ما بخرید، ارزون میفروشه!!!

قبلآ گفتم،باز هم میگم: وقتی که مملکت صاحب نداشته باشه اینجوری میشه که

هر ننه قمری میاد و ادعا میکنه... . بسه،بسه،بسه!!! این همه دروغ نگید لطفآ.

خدا آخر و عاقبت همه رو ختم بخیر کنه...

...حکایت همچنان باقیست.

 


 


نوشته شده در شنبه 91/4/31ساعت 3:25 عصر توسط پسر پاییزی نظرات ( ) | |

 

 

چند روز پیش بچه خواهرم اومد پیشم گفت:دایی آدامس خرسی میخوام.

منم صد تومن بهش دادم و گفتم: برو مغازه دو تا بخر یکی واسه خودت یکی

هم واسه من.رفت و با یه دونه آدامس برگشت.گفتم:چرا یکی گرفتی،بقیه

پول رو بهت داد؟ گفت: نه دایی بقیه نداره! با صد تومن فقط یه دونه آدامس

میشه.گفتم: دایی اشتباه شده، آدامس پنجاه تومنه، صد تومن دو تا میشه.

گفت:منم همینو بهش گفتم.مغازه داره گفت: گرون شده! گفتم واسه چی

گرون میفروشی؟ گفتش که: دلار رفته بالا!!!. دایی دلار رفته بالا یعنی چی؟

گفتم: یعنی قیمتش بیشتر از قبل شده.

بگذریم.همه اینا برا این بود که میخواستم بگم: عجب مملکتی داریم ها !!!

قیمتها بطور سرسام آور میره بالا و مسئولین به اصطلاح محترم بیخیالن.

البته شاید هم به فکر باشن.اما احتمالا اولویت اولشون رسیدگی به امور

برادر و خواهرامون توی لبنان،فلسطین،افغانستان،بحرین،مصر و ...باشه.

آخه بنده خداها کسی رو ندارن!!! یکی باید حمایتشون کنه دیگه.ما که این

همه امکانات داریم.دلارای نفتیمون هم که زیاده!!! چه اشکال داره که جیب

اونا رو هم پر کنیم.غم و غصه چی رو بخوریم ما که پول نفتو  واسه مون توی

سفره آوردن!!! تازه همه حق و حقوق مون رو هم که گرفتیم!!! میگید نه؟

اشتباهه!!! مگه نشنیدین همه جا میگن:"انرژی هسته ای حق مسلم

ماست".

...حکایت همچنان باقیست.

 

 

 

پ ن اول: با یاری خدا دو طرحی که گفته بودم رو اجرا میکنم.

             یکی پستهای کلام نور ،که سعی میکنم هر چند روز

             یکبار بروز رسانی کنم.دومی هم طرح بزرگ چهل حدیث

            هستش که اگه خدا توفیق بده اون رو هم از بیستم ماه

            مبارک رمضان شروع میکنم.

پ ن دوم: بحثهای انتقادی هم که با این پست استارت خورد...

             تا ببینم چی پیش میاد. حرف حق رو باید گفت ، چرا

            که سکوت جایز نیست.تا کی دروغ؟تا کی فریبکاری؟

پ ن سوم:یه عده از دوستان هم کم لطف شدن...به هر حال

             برای همه شون آرزوی موفقیت میکنم.

 

 

 


نوشته شده در شنبه 91/4/17ساعت 3:12 عصر توسط پسر پاییزی نظرات ( ) | |

راحت نوشتیم:

                 " بابا آب داد."

                " بابا نان داد."

بی آنکه بدانیم بابا برای نان تمام جوانیش را داد!

برای سلامتی پدرانی که سایه شون بالای سر

خانواده هست و برای شادی روح همه باباهایی

که دیگه هیچ وقت پیش ما نیستن یه دسته گل

زیبا (حمد و قل هو الله) تقدیم کنیم...

میلاد مولود کعبه مولا علی (ع) و روز پدر مبارک.

 

پ ن اول : قرار بود که دیگه آپ نکنم اما به عشق بابام اومدم

            روحت شاد بابا جونم...گل تقدیم شما

پ ن دوم : دو طرح دارم نمیدونم توی وبلاگ بزارم یا توی پیام رسون...

            تا ببینم چی میشه.

پ ن سوم : به امید خدا بحث های انتقادی رو بزودی شروع میکنم.

              همونی که قبلآ هم گفته بودم! خیالی نیست حتی اگر

             وبلاگم مسدود بشه!

پ ن چهارم : یه ماه دیگه هم فرصت میدم به بعضیها...بعدش هیچ

                عذری پذیرفتنی نیست!

 http://adlet.ir/lines/4.gif


نوشته شده در دوشنبه 91/3/15ساعت 11:30 عصر توسط پسر پاییزی نظرات ( ) | |

عیدی ارتش سرخ به هواداران میلیونی شش گل بود

که در روز دوم فروردین ماه نود و یک درون دروازه تیم

الشباب امارات کاشته شد . این بازی تکرار دو خاطره

بسیار شیرین برای هواداران  پرسپولیس را به همراه

داشت.یکی هتریک ایمون زاید،که چند وقت پیش توی

دربی سه گل به اس تق لال زده بود و یه برد شیرین

تاریخی رو برای پرسپولیس ثبت کرد.دوم تکرار خاطره

اون بازی  شیش تایی  معروف بود که هنوز داغش به

 دل  کیسه کش ها مونده.

  

 

استقلال الشباب پیوندتان مبارک...!

پرسپولیس   6   1   الشباب امارات

دیدار تیم های فوتبال پرسپولیس و الشباب امارات

برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب بروید...

 

 

ادامه مطلب...

نوشته شده در شنبه 91/1/12ساعت 2:27 عصر توسط پسر پاییزی نظرات ( ) | |

 

 

به نام نامی دوست

 

 

اومدم... اومدم... با چشم گریون اومدم.

روزهای بسیار سختی بود! سخت تر از اونی که تصور کنید.نمیدونم چی شد؟!

یک باره و کمتر از دو ماه همه چیز بهم ریخت. قبلآ این جمله رو به بعضی

از دوستان گفته بودم << هر وقت حسی بهم دست بده بی شک یه اتفاقی پشت

سرش داره ! حس خوب، اتفاق خوب.حس بد، اتفاق بد.از خرداد شاید هم زوتر

از اردیبهشت نود بود که بعضی وقتها حس عجیبی داشتم، میدونستم که قراره

یه اتفاق بد بیفته ولی چه اتفاقی؟ معلوم نبود. بعضی وقتها توی بدترین شرایط

اون چه که نباید بشه، میشه. کاریش هم نمیشه کرد.شاید این هم یه امتحان باشه.

شاید خدا خواسته بنده حقیرشو توی شرایط سخت بسنجه. اما خدا جون چرا همه

اتفاقات بد باید با هم بیفته؟ مگه یکی مثل من چقدر صبر و تحمل میتونه داشته

باشه؟ خدا جون من هیچ وقت به حکمت تو شک نکردم. معبود من تویی...هستی

من تویی...دنیا و دین من تویی... .خدا جون حالا که بابام رو بردی اون بالا...

به فرشته هات بگو خوب ازش پذیرایی کنن. خدا جون خودت گفتی "مسجد خونه

منه " .بابام بیشتر از بیست سال خادم خونه تو و بنده های تو بود. وقتی که ازاین

دنیا رفت همون بنده های خوبت از کوچیک و بزرگ ، از زن و مرد ، ازش یه

بدرقه جانانه کردن تا اونو به تو بسپارن...خداجون هوای بابام رو داشته باش.

خدا جون سه سال پیش دایی عزیزم رو هم بردی پیش خودت. اون هم پیش نماز

بندهای تو بود که میومدن خونه تو تا تو رو عبادت کنن... خدا جون تو بنده های

خوب رو میبری پیش خودت، من که بنده خوبی نبودم و نیستم. اما دوست دارم

نفر سومی رو که میخوای ببری اون بالا من باشم. شاید اینجوری منم راحت شم!!

 

 


نوشته شده در جمعه 90/11/28ساعت 4:0 عصر توسط پسر پاییزی نظرات ( ) | |

   1   2      >


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت